داستان عشق من نه آغازی داشت و نه پایانی نه رازی داشت نه پنهانی نه عاشقی داشت نه معشوقی...! . . . . . . بشور پاک کن از بین ببر...! دوست ندارم خاطرات رو ببر...! داری میری قلبمو پس بده و برو ...! ببند اون چشای زیبات رو و برو...! نه فقط برو...! . . . . . . باید ماند چون اون رفت...! باید گذشت چون نگذشت...! باید سکوت کرد چون اون گفت...! باید چشم ها را بست چون اون با چشمانی باز ترکم کرد...! باید غمگین بود چون اون بی حس بود...! باید گریست چون اون بدرقه ی راه نداشت...! باید نوشت چون اون ننوشته خواند...! باید با باید سر کرد چون تنهایی سرنوشت من است...! . . . . . . تو منو فراموش کردی ...! چراغ عشقت رو تو قلبم خاموش کردی...! تو منو سپردی به تنهایی...! تو منو ترک کردی به آسانی...! . . . . . . می زند با عشق این تار دل...! می شود آشکار این راز دل....! می نوازد آنچه هست و نیست در کار دل...!
گاهی اوقات کوک نیست ، شاد نیست...! صدایش آزاد نیست ، باز نیست...! غمگین می زند این ساز عشق...! با ناله هایی سهمگین می زند این ساز عشق ...! آهنگین نیست ، آه این نیست ...! آنچه دل می خواهد بودنت را از تهِ دل می خواهد...! . . . . . . تو این شب پر ستاره...! دلم نگات و کم داره...! دلم شده از غم پاره پاره...! می خوام بشم عاشق دوباره...! مثل اون قدیما باز بگو به حسم آره..! به خدا خستم ، این قلبم از غم بی زاره..! نگاهی کن به این تن سرد و بی چاره...! سوغات عشقت واسم جدایی میاره...! . . . . . . سرده...! تنم پر از درده...! چند وقتی میشه... دستام تو رو ناز نکرده...! می گی بر می گردی اما اینا همش حرفه...! گل یاس خونمون باز شکوفه کرده فکر کرم شاید اینبار بر می گرده عقلم میگه بی خیال اون دیگه رفته دلم می گه نه بر میگرده..!
سلام به همه دوستان عزیز من حسین هستم! شعرهای من تنها بخشی از احساساتم است که بروزشان دادم...! پس با احترام و با تمام وجود خواننده ی آن باشید...!
. . . . . . . . . من این اجازه رو به همه ی عزیزان میدم که از مطالبم استفاده کنن و اگر خواستن کپی کنن و لذت ببرن و به دوستانشونم پیشنهاد بدن از ویلاگم استفاده کنن ممنون از همتون...! اگر هم نظر بدید بزرگواری کردید...! . . . . . . . . تنها نظر های شما عزیزان هست که به کیفیت و پیشرفت این وبلاگ می افزاید...! :)