نا امید ...!
از بحر که شعر ، بنویسم دیگر
از بحر تو که ، شادی بی درد؟!
درد و رنج ، نشانش از ما گم بود
تا زمانی که ، فاصله میانمان کم بود
برایت از هیچ چیز ، دریغ نکردم
تا که نداشته باشی ، کم بود
آیا این جفا که بر من روا ساختی
یا اینکه قلبم را از من جدا ساختی
حقم بود؟!
دیگر برای که شعر بنویسم
برای تو که دیگر کنارت نیستم؟!
دیگر در انتظارت نیستم
به باد فنا رفت تمام هستو نیستم
من مثل تو نیستم که بایستم
و زوال خویشتن را بنگرم
حال در انتظار معجزه ی دیگرم
تمام احساسات آدمی پنهان است و با عشق آشکار میشود.