در گذر عشق، تو را یافتم

که نا گه، دریافتم عاشقی!

عاشقی که گم کرده معشوقه اش را

از غم او می نالد ، ابرغم ، بر او می بارد

دیده ام شد ، معطوف به سوسوی چشمانش

دانه های غلتان بلورین اشکانش

بر گونه هایش لغزید ، دلم لرزید ، از آنچه که دید!

با خویشتن ، بستم عهد جدید

دل را دریایی کردم

دستی دراز ، به یاری کردم

از او عشق را ، گدایی کردم

سر از گریبان خویش ، بُرون کرد

نگاهی به این ، دل محزون کرد

دست کرد بر گونه ی خویش

گفت اینگونه است ، سرنوشت خویش

چشم هارا کرد ، درویش!

من به وی کردم نگاه ، کردم ندا!

گفتم نشو از من جدا

منم آن گنه کار بی وفا

ببخش بر من این جفا

عاشق بی ادعا

بر من کرد وداع

در آخر به من اینگونه گفت:

سهم من ، جدایی از آن یگانه بود

شدت حسرت ، مرا آتشین ساخت

قدرت نفرت ، مرا بر زمین انداخت

صورت خویش را ، بر خاک ذلت مالیدم

بر حال خویشتن نالیدم

خاک مرا پس زد

از بی رحمی ها حرف زد

از صدای ناله ی جدایی یار ، دم زد

از جفاهای بی انکار خویش

به آن تنهایی و بی گناهیش

بر سر خویش کشیدم خاک شرم

گفتم باید کرد عزم شهر

تا بیابم آن شاه شه را...!


{وب شعر مصور...! با یه پست جدید منتظر شماست}